|
اولين بار كه اين فتوبلاگ رو راه انداختم با خودم قرار گذاشتم زود به زود به روزش كنم ولي اين قدر گرفتار كاراي حاشيه اي شدم كه يا مثل خيلي روزا وقت نداشتم يا اگه وقتش بود ديگه اصلا حوصله نوشتن نداشتم. نمي دونم براي بقيه هم اينجوريه يا نه، ولي هر چي به ذهنم مراجعه مي كنم حجم خاطرات تلخ خيلي بيشتره تا خاطرات خوش. معمولا كمتر پيش مي آد كسي جد خودش رو ببينه. ولي من پدر مادربزرگم رو ديدم. 9 ساله بودم كه از دنيا رفت. جالبه، دقيقا اون روز بد رو با جزئيات يادم هست ولي هر چي فكر مي كنم نمي تونم قيافه جدم رو به خاطر بيارم. چند روز پيش هم البته خبر دادن خونه قديمي جدم كه همه فاميل توش جمع مي شدن براي ديدنش، قراره خراب بشه. چقدر خاطرات تلخ و شيرين داشتم با اين خونه. يكي از جاهايي كه بيشتر خاطرات شيرين ازش دارم مدرسه ابتدايمونه. يه مدرسه نقلي و با نمك. (همون عكسي كه اون بالا مي بنيد) بعد مدت ها چند روز پيش رفتم اونجا. كلي خاطره برام زنده شد. ياد معلم هاي عزيزم افتادم و ياد همكلاسي هاي كه ديگه كمتر همديگه رو مي بينيم. مدرسه خيلي تغيير نكرده بود. ولي تقريبا هيچ كدوم از معلم هاي دوران ما ديگه نيستن و بازنشست شدن. ياد مدرسه عارف به خير. دلم براي دوستاي قديمي و يك بار ديگه نشستن روي نيمكتاي كلاس تنگ شده.
تهيه شده توسط
حسين دلگرم
در تاريخ
دوشنبه ۴ شهريور ۸۷ ساعت ۰۷:۰۲ |
نظرات (7)
|